به وب سایت فارسی مرکز فرهنگی اسلامی شمال کالیفرنیا خوش آمدید
Home » Uncategorized » بیست و دومین نشست از شرح تک غزلی از دیوان شمس از سوی دکتر عبدالکریم سروش

بیست و دومین نشست از شرح تک غزلی از دیوان شمس از سوی دکتر عبدالکریم سروش

ICCNC: بیستمین و دومین نشست شرح تک غزلی از دیوان شمس مولانا جلال‌الدین بلخی که از سوی دکتر عبدالکریم سروش، اندیشمند و عرفان‌پژوه نامی، روز شنبه ششم ژانویه در مرکز اسلامی فرهنگی شمال کالیفرنیا برگزار می‌شود، به شرح غزلی با مطلع: «الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل/نبشته گرد روی خود صلا نعم الادام الخل» اختصاص دارد. این غزل به شماره ۱۳۳۷ در نسخه تصحیح مرحوم بدیع‌الزمان فروزانفر آمده است، اما در زمره غزل‌های گزینشی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نیست.

شرح دکتر عبدالکریم سروش بر این غزل در ساعت ۱۶ و ۳۰ روز شنبه ششم ژانویه خواهد بود و بعد از مراسم نیز دکتر سروش با مخاطبان و حاضران در این نشست به گپ و گفت خواهند نشست و برنامه مشارکتی غذا(potluck) نیز بر قرار است.

shams Han 2018

متن کامل غزل را به نقل از دیوان کبیر شمس به تصححیح مرحوم بدیع‌الزمان فروزانفر در ادامه بخوانید.

الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل

نبشته گرد روی خود صلا نعم الادام الخل

دو سه گام اَر ز حرص و کین به حلم آیی عسل جوشی

که عالم‌ها کنی شیرین، نمی‌آیی زهی کاهل

غلط دیدم غلط گفتم همیشه با غلط جفتم

که گر من دیدمی رویت نماندی چشم من اَحول

دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هرآیینه

تو کژ باشی نه آیینه، تو خود را راست کن اول

یکی می‌رفت در چاهی چو در چه دید او ماهی

مه از گردون ندا کردش من این سویم تو لاتعجل

مجو مه را در این پستی که نبود در عدم هستی

نروید نیشکر هرگز چو کارد آدمی حَنظل

خوشی در نفی تست ای جان، تو در اثبات می‌جویی

از آن جا جو که می‌آید، نگردد مشکل این جا حل

تو آن بطی کز اشتابی، ستاره جست در آبی

تو آنی کز برای پا، همی‌زد او رگ اَکحل

در این پایان در این ساران چو گم گشتند هشیاران

چه سازم من که من در ره چنان مستم که لاتسأل

خدایا دست مست خود بگیر ار نی در این مقصد

ز مستی آن کند با خود که در مستی کند منبل

گرم زیر و زبر کردی، به خود نزدیکتر کردی

که صحت آید از دردیَ چو افشرده شود دنبل

ز بعد این می و مستی چو کار من تو کردستی

توکل کرده‌ام بر تو، صلا ای کاهلان تنبل

تویی ای شمس تبریزی نه زین مشرق نه زین مغرب

نه آن شمسی که هر باری کسوف آید شود مُختل