به وب سایت فارسی مرکز فرهنگی اسلامی شمال کالیفرنیا خوش آمدید
Home » Uncategorized » شرح غزل«که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست» از سوی دکتر عبدالکریم سروش

شرح غزل«که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست» از سوی دکتر عبدالکریم سروش

ICCNC:  پانزدهمین درس‌گفتار شرح غزلیات شمس دکتر عبدالکریم سروش به شرح غزلی با مطلع«که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست/که آن جا کم رسد عاشق و معشوقش فراوانست» از دیوان کبیر مولانا جلاالدین بلخی اختصاص دارد.

این برنامه ساعت ۴ و ۳۰ عصر روز شنبه ششم ماه می ۲۰۱۷ در تالار طبقه دوم مرکز اسلامی فرهنگی شمال کالیفرنیا برگزار می‌شود. همانند سه نوبت گذشته، بعد از سخنرانی و پرسش و پاسخ برنامه«شب صحبت» نیز با حضور دکتر عبدالکریم سروش برقرار خواهد بود با این تفاوت که آقای سروش در برنامه شب صحبت بیشتر شنونده‌اند و به تناسب بحث و موضوع سخنان کوتاهی هم خواهند گفت.

Soroush and Shams

برنامه شب صحبت به ابتکار مرکز اسلامی فرهنگی شمال کالیفرنیا فرصتی را فراهم آورده است تا آنهایی که به شکلی جدی‌تر مباحث مرتبط با فرهنگ و تمدن ایران و اسلام را پی‌گیری می‌کنند، با حضور خود در این نشست به بیان دیدگاه‌‌های خود بپردازند. در این دورهمی، عمده دوستانی که شرکت می‌کنند، غذایی را همراه می‌آورند که در سنت اینجایی به آن غذای مشارکتی یا potluck  می‌گویند. بنا بر این به دوستانی که در این مراسم شرکت می‌کنند و تمایل به آوردن غذا دارند، پیشنهادی دوستانه داریم که غذای همراه حلال یا حاوی سبزیجات باشد که همه بتوانند از آن استفاده کنند.

 غزلی را که دکتر عبدالکریم سروش شرح خواهند کرد غزلی است با ۱۳ بیت که در تصحیح دیوان دکتر بدیع‌الزمان فروزانفر با شماره ۳۲۵ آمده است. دکتر شفیعی کدکنی این غزل را در زمره غزل‌های گزینشی خود جای نداده است.

که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
که آن جا کم رسد عاشق و معشوقش فراوانست

که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا
که تا دل‌ها خنک گردد، که دل‌ها سخت بریانست

نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری
که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست

که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می‌سوزند
و آن معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست

خداوندا به احسانت، به حق نور تابانت
مگیر، آشفته می‌گویم که دل بی‌تو پریشانست

تو مستان را نمی‌گیری پریشان را نمی‌گیری
خنک آن را که می‌گیری که جانم مست ایشانست

اگر گیری، ور اندازی، چه غم داری چه کم داری
که عاشق چون گیا این جا بیابان در بیابانست

بخندد چشم مریخش مرا گوید نمی‌ترسی
نگارا بوی خون آید، اگر مریخ خندانست

دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم
هزاران جان همی‌بخشد چه شد گر خصم یک جانست

منم قاضی خشم‌آلود و هر دو خصم خشنودند
که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست

که جان ذره‌ست و او کیوان که جان میوه‌ست و او بستان
که جان قطره‌ست و او عمان که جان حبه‌ست و او کانست

سخن در پوست می‌گویم که جان این سخن غیبست
نه در اندیشه می‌گنجد نه آن را گفتن امکانست

خمش کن همچو عالم باش، خموش و مست و سرگردان
وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست